پرستو
پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان |
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
دخترک وارد ۵ ماهگی شده و یک ماه از رفتنش به مهد کودک می گذزد. هفته پیش سر کار بودم که از مهد کودک زنگ زدند. با وحشت گوشی را برداشتم. مربی مهد کودک اول چند بار پشت سر هم گفت نترسی ها! نترسی ها ! و من با زبان بند آمده فقط منتظر بودم که بگوید چرا زنگ زده؟ دخترک از صبح شیر نخورده بود و بعد از ظهر هم هر چه نوشیده بود بالا آورده بود. مربی گفت فقط خواستم بگویم بعد از ظهر که پدرش آمد دنبالش دیدید گشنه است بدانید چرا و فکر نکنید که ما شیرش نداده ایم!
تا پایان ساعت کار چند بار به مهد کودک زنگ زدم که هر بار دخترک خوابیده بود. سخت گذشت خیلی .دلم چنگ شده بود تا برسم خانه و دخترک نازم را ببینم.
چند روزی است که دخترک کلن بد غذایی می کند با شیر مادر که به طور کامل قطع رابطه کرده و شیر شیشه هم فقط بانو در تخت خودش میل می کند حالا باید به مهد کودک بگویم که بانو فعلن میل دارند غذا را در تخت میل کنند!
دیگر اینکه دخترک سری سوم واکسن هایش را هم زد و فعلن تا ۱۱ ماهگی واکسن ندارد.
چند روز پیش هم برای دخترکمان درخواست پاسپورت هلندی کردیم.
در آغاز ۵ ماهگی دخترک هوشیار تر از قبل هست: خالا توی زمین بازی که می خوابد دستش را آهسته به سمت عروسک های زمین بازی که محبوب ترینشان میمون است دراز می کند؛آواز که می خوانم با لبخند شیرینش به آواز خواندن من گوش می دهد و دیدن تصاویر کارتونی برایش جالب است.
اولین نشانه های دلتنگی جدایی را این هفته پنجشنبه وقتی صبح دخترک را به آغوش مربی مهد سپردم در چهره نازنینش دیدم .لب های قشنگش را به نشانه بغض جدایی جمع کرد و تا آخرین لحظه هایی که از دیدش دور شوم به دنبالم نگاه می کرد.
۳۰ آپریل که روز ملکه و تعطیل بود و بر حسب اتفاق هوا هم خوب؛ دختر به جمع نارنجی پوش های هلندی پیوست و در کنار پدر و مادر از این روز قشنگ را تجربه کرد.
مرخصی 4 ماهه زایمان به سرعت برق و باد گذشت. روزهایی پر از خاطره و لبخند و عطر خوش دوست داشتن و مادر شدن. دغدغه بزرگم هماهنگ کردن کار و نگهداری از دردانه ام بوده و هست. بالاخره بعد از جستجو های فراوان و مشورت های جور و واجور؛ تصمیم گرفتیم که با شرایط بد اقتصادی این روزهای دنیا و بدی بازار کار و جیب همیشه خالی ما! یک روز من از کارم کم کنم و یک روز هم پدر. با این حساب مانده دو روز که دخترک باید برود مهد کودک.
از مادر های بچه های هم سن نیکی که هر هفته می آیند خانه بهداشت محله برای کنترل وزن نی نی ها نظر می خواستم درباره مهد کودک های این شهر و البته تجربه هایشان. چند تا از مادرها یک مهد کودک را معرفی کردند که خیلی راضی بودند و بچه های اولشان تا 4 سالگی آنجا بودند و حالا بچه های دوم و سومشان هم همین مهد کودک می روند. چند تا از همکارها هم همین نظر مثبت را درباره این مهد کودک و پرسنلش داشتند. این بود که قرار ملاقاتی درست کردم و به همراه نیکی رفتیم بازدید مهد کودک. طبق رسم معمول اینجا؛ با آغوش خیلی گرم ما را پذیرا شدند خصوصن الان که مهد کودک ها نسبت به قبل خیلی خلوت شده اند و اصلن لیست انتظار دیگر ندارند و این هم از عواقب گران شدن هزینه مهد کودک هاست که خیلی از مادرها را خانه نشین کرده .
باز هم به زبان چرب و نرم مربی ها و مدیر مهد کودک بسنده نکردم و توی سایت مرکز بهداشت مرکزی شهر گزارش بازرسان بهداشت را که برای عموم در دسترس است مطالعه کردم و نمره های بالایی که مهد کودک گرفته بود انتخاب را آسان تر کرد.
چند تا مهد کودک دیگر هم سر زدم که اصلن قابل مقایسه با این مهد کودک نبودند و بالاخره قرعه به نام این مهد کودک افتاد.
مهد کودک در جزیره ای وسط این شهر واقع شده. جزیره آرام و دنجی است .صبح ها پیاده دخترکمان را می رسانم به مهد کودک و بعد خودم با اتوبوس می روم سر کار. بعد از ظهرها دخترک را پدر می رساند خانه.
قبل از شروع رسمی رفتن نیکی به مهد کودک ؛ 4 بار برای دخترک روزهای آشنایی و عادت کردن به محیط و افراد جدید برنامه ریزی شد. روز اول 2 ساعت بود که من اجازه داشتم در کنار دخترک بمانم و درباره عادت های خوردن و خوابیدن دخترک سوال هایی مطرح کردند و همه را یادداشت کردند حالا به این عادت ها توجه بکنند یا نه خدا می داند.
روز دوم 4 ساعت بود که دیگر دخترک باید تنها این 4 ساعت را در مهد کودک می گذراند. دخترک آرام و صبور و خوش اخلاق ما 4 ساعت را با خلق و خوی خوشش پشت سر گذاشته بود.
روز سوم 6 ساعت و روز چهارم همه روز.
خدا می داند که لحظه خداحافظی از دخترک و تنها گذاشتنش چقدر تلخ بوده و هست.
اسم جزیره را گذاشته ام جزیره جدایی. روزها که دخترک را می سپارم به خدا و بعد به مربی های مهد کودک در راه برگشت با خودم فکر می کنم جدایی چه زود آغاز شده.
همه امیدمان این است که دخترک دور از حادثه و دلتنگی این روزهای پر از تشویش دلتنگی را پشت سر بگذارد.
/a>
روز اول شروع مهد کودک نیکی
دخترکمان اولین مهمانی اش را رفت. جشن تولد دختر دو ساله یکی از دوستان. نگران بودیم که نکند صدای بلند موزیک نا آرامش کند. تصمیم گرفتیم اگر بی تابی کرد تردید نکنیم و برگردیم خانه. روزها که من و دخترکم خانه هستیم با هم به موزیک و رادیو گوش می دهیم اما نه با صدای بلند. بنابراین گوش های دلبرک به صدا عادت کرده. خوشبختانه صاحب خانه و مهمان ها رعایت حال دخترک را کردند و دخترکمان کل مهمانی را از اول تا آخر خوابید.
دیروز دخترکمان 8 هفته اش شد. اولین سری واکسن هایش رادیروز دریافت کرد. خانم پرستارها هم زمان و با شمردن یک دو سه به هر دو ران کوچک دخترک واکسن ها را تزریق کردند. جیغ دلخراش دخترک اشک از چشمانم سرازیر کرد. بلافاصله ملوسک را در آغوش گرفتم و مهمان یک شیشه شیر گرم و خوشمزه اش کردم. به توصیه خانم پرستار فقط جای واکسن را با دست باید ماساژ بدهیم و احتیاجی به کمپرس نداشت. کل دیروز را دخترکمان بی حال بود و اندکی بدن نازنینش گرم بود. تمام دیروز را در آغوش من و پدرش بود . روی هم رفته واکنش دخترکمان صبورانه بود و امروز صبح چشم های قشنگش با همان برق و شوق همیشگی باز شد. دیروز که بیحال از تزریق واکسن ها بود خانه مان مملو از سکوت و دلتنگی بود.
حالا دیگر ما پر از عشق بودن با دخترکیم.
از شکفتن های هر روز دخترک بگویم که اولین سری لباس هایی که کوچک شده اند را کنار گذاشته ام. دخترک قد می کشد و رعنا می شود و زندگی ما را پر از عطر لبخند خدا می کند.
| Design By : Pichak |

